علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
۱بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
۲تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
یزک تابش خورشید به یغما برخاست
۳طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند
شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
۴این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟
وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟
۵چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟
چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست
۶طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت
بس که از طرف چمن لؤلؤ لالا برخاست
۷موسم نغمهٔ چنگست که در بزم صبوح
بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست
۸بوی آلودگی از خرقهٔ صوفی آمد
سوز دیوانگی از سینهٔ دانا برخاست
۹از زمین نالهٔ عشاق به گردون بر شد
وز ثری نعرهٔ مستان به ثریا برخاست
۱۰عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشست
که دل زاهد از اندیشهٔ فردا برخاست
۱۱هر دلی را هوس روی گلی در سر شد
که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست
۱۲گوییا پردهٔ معشوق برافتاد از پیش
قلم عافیت از عاشق شیدا برخاست
۱۳هر کجا طلعت خورشیدرخی سایه فکند
بیدلی خسته، کمربسته چو جوزا برخاست
۱۴هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود
عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست
۱۵با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت
با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست
۱۶سر به بالین عدم بازنه ای نرگس مست
که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست
۱۷به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید
عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست
۱۸روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف
گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست
۱۹ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد
که حجاب از حرم راز معما برخاست
۲۰سعدیا تا کی ازین نامه سیه کردن؟ بس
که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست
۲۱