رفتی و صدهزار دلت دست در رِکیب
ای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب؟
۱گویی که احتمال کند مدتی فراق
آن را که یک نفس نبود طاقت عِتیب؟
۲تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرق
ما جمله دیده بر ره و انگشت بر حِسیب
۳از دست قاصدی که کتابی به من رسد
در پای قاصد افتم و بر سر نهم کتیب
۴چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم
کاندر میان جانی و از دیده در حِجیب
۵امّید روز وصل دل خلق میدهد
ورنه فراق خون بچکانیدی از نهیب
۶در بوستانسرای تو بعد از تو کی شود
خندان انار و، تازه به و، سرخروی سیب؟
۷این عید متفق نشود خلق را نشاط
عید آنکه بر رسیدنت آذین کنند و زیب
۸این طلعت خجسته که با توست غم مدار
کاقبال یاورت بود اندر فراز و شیب
۹همراه توست خاطر سعدی به حکم آنک
خلق خوشت چو گفتهٔ سعدیست دلفریب
۱۰تأیید و نصرت و ظفرت باد همعنان
هر بامداد و شب که نهی پای در رِکیب
۱۱