آن روی بین که حسن بپوشید ماه را
وآن دام زلف و دانهٔ خال سیاه را
۱من سرو را قبا نشنیدم دگر که بست
بر فرق آفتاب ندیدم کلاه را
۲گر صورتی چنین به قیامت برآورند
فاسق هزار عذر بگوید گناه را
۳یوسف شنیدهای که به چاهی اسیر ماند
این یوسفیست بر زنخ آورده چاه را
۴با دوستان خویش نگه میکند چنانک
سلطان نگه کند به تکبر سپاه را
۵در هر قدم که مینهد آن سرو راستین
حیف است اگر به دیده نروبند راه را
۶من صبر بیش از این نتوانم ز روی او
چند احتمال کوه توان بود کاه را؟
۷ای خفته، کآه سینهٔ بیدار نشنوی
عیبش مکن که درد دلی باشد آه را
۸سعدی حدیث مستی و فریاد عاشقی
دیگر مکن که عیب بود خانقاه را
۹دفتر ز شعر گفته بشوی و دگر مگوی
الا دعای دولت سلجوقشاه را
۱۰یارب دوام عمر دهش تا به قهر و لطف
بدخواه را جزا دهد و نیکخواه را
۱۱واندر گلوی دشمن دولت کند چو میخ
فراش او طناب در بارگاه را
۱۲