شکر و سپاس و منت و عزت خدای را
پروردگار خلق و خداوند کبریا
۱دادار
غیبدان و نگهدار آسمان
رَزّاق بندهپرور و خَلّاقِ رهنما
۲اقرار میکند دو جهان بر یگانگیش
یکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا
۳گوهر ز سنگ خاره کند، لؤلؤ از صدف
فرزند
آدم از گِل و برگ گُل از گیا
۴سُبْحانَ
مَن یُمیتُ وَ یُحْیي و لا إِلٰه
إِلّا هُوَ الّذي خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّما
۵باری،
ز سنگ، چشمهٔ آب آوَرَد پدید
باری از آب چشمه کند سنگ در شِتا
۶گاهی
به صُنْعِ ماشِطه، بر روی خوبِ روز
گلگونهٔ شفق کند و سرمهٔ دَجا
۷دریای لطف اوست و گر نه سحاب کیست؟
تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا
۸أَنْشَأْتَنا
بِلُطْفِکَ یا صانِعَ الْوُجود
فَاغْفِر لَنا بِفَضْلِکَ یا سامِعَ الدُّعا
۹ارباب شوق در طلبت بیدلند و هوش
اصحاب فهم در صفتت بیسرند و پا
۱۰شبهای
دوستان تو را أَنْعَمَ الصَّباح
وآن شب که بی تو روز کنند أَظْلَمَ الْمَسا
۱۱یاد تو روحپرور و وصف تو دلفریب
نام تو غمزدای و کلام تو دلربا
۱۲بیسکهٔ
قبول تو، ضربِ عمل، دَغَل
بیخاتَم رضای تو، سعیِ أَمَل هَبا
۱۳جایی که تیغ قهر برآرد مهابتت
ویران
کند به سیل عَرِم، جَنَّتِ سَبا
۱۴شاهان بر آستان جلالت نهاده سر
گردنکشان
مُطاوِع و کیخسروان گدا
۱۵گر جمله را عذاب کنی یا عطا دهی
کس را
مجال آن نه که «آن چون و این چرا؟»
۱۶در کمترینِ صُنْع تو مدهوش ماندهایم
ما خود کجا و وصف خداوندِ آن کجا؟
۱۷خود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسد
تا در
بِحارِ وصفِ جَلالَت کند شنا؟
۱۸گاهی سَموم قهر تو، همدست با خزان
گاهی نسیم لطف تو، همراه با صبا
۱۹خواهندگان درگه بخشایش تو اند
سلطانِ در سُرادِق و درویشِ در عبا
۲۰آن دست بر تضرع و این روی بر زمین
آن چشم بر اشارت و این گوش بر ندا
۲۱مردان راهت از نظر خلق در حجاب
شب در لباس معرفت و روز در قبا
۲۲فرخنده طالعی که کنی یاد او به خیر
برگشته دولتی که فرامش کند تو را
۲۳چندین هزار سکهٔ پیغمبری زده
اول به نام آدم و آخر به مصطفی
۲۴الهامش از جلیل و پیامش ز جبرئیل
رأیش نه از طبیعت و نطقش نه از هوی
۲۵در نَعْتِ او زبان فصاحت که را رسد؟
خود پیش آفتاب چه پرتو دهد سُها؟
۲۶دانی
که در بیانِ «إذَا الشَّمْسُ کُوِّرَت»
معنی چه گفتهاند بزرگان پارسا؟
۲۷یعنی وجود خواجه سر از خاک بر کند
خورشید و ماه را نبود آن زمان ضِیا
۲۸ای برترین مقام ملائک بر آسمان
با منصب تو زیرترین پایهٔ علا
۲۹شعر آورم به حضرت عالیت زینهار
با وحی
آسمان چه زند سِحْرِ مُفْتریٰ؟
۳۰یارب به دست او که قمر زآن دو نیم شد
تسبیح گفت در کفِ میمونِ او، حَصا
۳۱کافتادگان
شهوتِ نَفْسیم، دست گیر
أَرْفِقْ بِمَنْ تَجاوَزَ وَ اغْفِرْ لِمَن عَصا
۳۲تریاق در دهان رسول آفریده حق
صدیق را چه غم بود از زهر جانگزا؟
۳۳ای یارِ
غارِ سَیِّد و صِدّیقِ نامور
مجموعهٔ فضائل و گنجینهٔ صفا
۳۴مردان قدم به صحبت یاران نهادهاند
لیکن نه همچنان که تو در کام اژدها
۳۵یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
تا در سَبیلِ دوست به پایان برد وفا
۳۶دیگر عُمَر که لایق پیغمبری بدی
گر
خواجهٔ رُسُل نَبُدی ختم انبیا
۳۷سالار خیلِ خانهٔ دین، صاحبِ رسول
سردفتر خدایْپرستانِ بیریا
۳۸دیوی
که خلق عالمش از دستْ عاجزند
عاجز در آن که چون شود از دست وی رها؟
۳۹دیگر جمال سیرت عثمان که بر نکرد
در پیش روی دشمن قاتل سر از حیا
۴۰آن شرط مهربانی و تحقیق دوستیست
کز بهر دوستان بری از دشمنان جفا
۴۱خاصان حق همیشه بَلیَّت کشیدهاند
هم بیشتر
عنایت و هم بیشتر عَنا
۴۲کس را
چه زور و زَهره که وصف علی کند؟
جَبّار در مَناقِب او گفته «هَلْ أَتیٰ»
۴۳زورآزمایِ
قلعهٔ خیبر که بندِ او
در یکدگر شکست به بازوی لا فَتی
۴۴مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غَزا
۴۵شیر
خدای و صَفدرِ میدان و بَحْرِ جُود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وَغا
۴۶دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت
لشکر کَشِ
فُتُوّت و سردار اَتْقیا
۴۷فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
۴۸پیغمبر، آفتاب منیر است در جهان
وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
۴۹یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
۵۰یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
۵۱دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام
اعظمت درِ گنجینهٔ شِفا
۵۲گر خلق تکیه بر عمل خویش کردهاند
ما را بس است رحمت و فضل تو مُتَّکا
۵۳یارب خلاف امر تو بسیار کردهایم
و امید
بسته از کرمت عفو ما مَضیٰ
۵۴چشمِ
گناهکار بود بر خطای خویش
ما را ز غایت کرمت چشم در عَطا
۵۵یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش
روزی که رازها فِتَد از پرده برملا
۵۶همواره از تو لطف و خداوندی آمدهست
وز ما چنان که در خور ما، فعلِ ناسزا
۵۷عدل است اگر عقوبت ما بیگنه کنی
لطف است اگر کشی قلم عفو بر خطا
۵۸گر تقویت کنی ز مَلَک بگذرد بشر
ور تربیت
کنی به ثریا رسد ثَریٰ
۵۹دلهای دوستان تو خون میشود ز خوف
باز از کمال لطف تو دل میدهد رجا
۶۰یارب قبول کن به بزرگی و فضل خویش
کآن را
که رد کنی نبود هیچ مُلْتَجا
۶۱ما را تو دست گیر و حوالت مکن به کس
إِلّا إِلَیکَ
حاجت درماندگان، فَلا
۶۲ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم
حاجت همیشه پیش کریمان بود روا
۶۳کردی تو آنچه شرط خداوندیِ تو بود
ما در
خور تو هیچ نکردیم؛ رَبَّنا
۶۴سهل است اگر به چشم عنایت نظر کنی
اصلاح قلب را چه محل پیش کیمیا؟
۶۵اولیٰتر
آن که هم تو بگیری به لطف خویش
دستی، و گر نه هیچ نیاید ز دست ما
۶۶کاری به منتها نرسانیده در طلب
بردیم روزگار گرامی به منتها
۶۷فیالجمله دستهای تهی بر تو داشتیم
خود دست جز تهی نتوان داشت بر خدا
۶۸یا دولتاه اگر به عنایت کنی نظر
واخجلتاه اگر به عقوبت دهی جزا
۶۹ای یار جَهد کن که چو مردان قدم زنی
ور پای بستهای به دعا، دست برگشا
۷۰پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسد
بالای هر سری قلمی رفته از قضا
۷۱کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیست
آن بیبصر بود که کند تکیه بر عصا
۷۲تا روز اولت چه نبشتهست بر جبین
زیرا
که در اَزَل، سُعَدااَند و أَشْقیا
۷۳گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
گوید بِکُش که مالِ سَبیل است و جانفدا
۷۴ما را به نوشداروی دشمن امید نیست
وز دست دوست گر همه زهر است مرحبا
۷۵ای پایْ بستِ عمر تو، بر رهگذار سیل
چندین اَمَل چه پیش نهی، مرگ در قفا؟
۷۶در کوه و دشت هر سَبُعی صوفیی بدی
گر هیچ سودمند بُدی صُوفِ بیصفا
۷۷پهلویِ
تن ضعیف کند، پشتِ دل، قوی
صیدی که در ریاضِ ریاضت، کند چَرا
۷۸چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست
فرعون کامران به و ایوب مبتلا
۷۹امثال ما به سختی و تنگی نمردهاند
ما خود چه لایقیم به تشریف اولیا؟
۸۰غم نیست زخم خوردهٔ
راه خدایْ را
دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا
۸۱مابین آسمان و زمین، جای عیش نیست
یک دانه چون جهد ز میانِ دو آسیا؟
۸۲عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی
اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
۸۳کردار نیک و بد به قیامت قرین توست
آن اختیار کن که توان دیدنش لِقا
۸۴تا هیچ دانهای نفشانی به جز کرم
تا هیچ
توشهای نستانی به جز تَقیٰ
۸۵گویی کدام سنگدل این پند نشنود؟
بر کوه خوان که باز به گوش آیدت صَدا
۸۶نااهل را نصیحت سعدی چنان که هست
گفتیم
اگر به سرمه تفاوت کند عَمیٰ
۸۷