دردی به دل رسید که آرام جان برفت
وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت
۱شاید که چشم چشمه بگرید به هایهای
بر بوستان که سرو بلند از میان برفت
۲بالا تمام کرده درخت بلند ناز
ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت
۳گیتی برو چو خون سیاووش نوحه کرد
خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت
۴دود دل از دریچه برآمد که دود دیگ
هرگز چنین نبود که تا آسمان برفت
۵تا آتش است خرمن کس را چنین نسوخت
زنهار از آتشی که به چرخش دخان برفت
۶باران فتنه بر در و دیوار کس نبود
بر بام ما ز گریهٔ خون ناودان برفت
۷تلخست شربت غم هجران و تلختر
بر سروقامتی که به حسرت جوان برفت
۸چندان برفت خون ز جراحت به راستی
کز چشم مادر و پدر مهربان برفت
۹همچون شقایقم دل خونین سیاه شد
کان سرو نوبرآمده از بوستان برفت
۱۰خوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آه
وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت
۱۱هشیار سرزنش نکند دردمند را
کز دل نشان نمیرود و دلنشان برفت
۱۲چشم و چراغ اهل قبایل ز پیش چشم
برق جهنده چون برود همچنان برفت
۱۳لیکن سموم قهر اجل را علاج نیست
بسیار ازین ورق که به باد خزان برفت
۱۴ما کاروان آخرتیم از دیار عمر
او مرد بود پیشتر از کاروان برفت
۱۵اقبال خاندان شریف و برادران
جاوید باد اگر یکی از خاندان برفت
۱۶ای نفس پاک منزل خاکت خجسته باد
تنها نه بر تو جور و جفای زمان برفت
۱۷دانند عاقلان به حقیقت که مرغ روح
وقتی خلاص یافت کزین آشیان برفت
۱۸زنهار از آن شبانگه تاریک و بامداد
کز تو خبر نیامد و از ما فغان برفت
۱۹زخمی چنان نبود که مرهم توان نهاد
داروی دل چه فایده دارد چو جان برفت
۲۰شرح غمت تمام نگفتیم همچنان
این صد یکیست کز غم دل بر زبان برفت
۲۱سعدی همیشه بار فراق احتمال اوست
این نوبتش ز دست تحمل عنان برفت
۲۲حکم خدای بود قرانی که از سپهر
بر دست و تیغ حضرت صاحبقران برفت
۲۳عمرش دراز باد که بر قتل بیگناه
وقتی دریغ گفت که تیر از کمان برفت
۲۴