وجود عاریتی دل درو نشاید بست
همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
۱اگر جواهر ارواح در کشاکش نزع
همی به عالم علوی رود ز عالم پست
۲بر آب دیدهٔ مهجور هم ملامت نیست
که شوق میبستاند عنان عقل از دست
۳درخت سبز نمیبینی ای عجب در باغ
که چون فرو دود آبش چو شاخ تر بشکست
۴چگونه تلخ نباشد شب فراق کسی
که بامداد قیامت درو توان پیوست
۵جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد
بر آب و باد کجا باشد اعتماد نشست؟
۶چو لشکری که به گوش آیدش ندای رحیل
که خیمه برکن و آخور هنوز خنگ نبست
۷کمان عمر چهل سالگی و پنجه را
به زور دست طبیعت شکسته گیر به شست
۸گر انگبین دهدت روزگار غره مباش
که باز در دهنت همچنان کند که کبست
۹خدای عزوجل قبض کرد بندهٔ خویش
تو نیز صبر کن ای بندهٔ خدای پرست
۱۰جهان سرای غرورست و دیو نفس و هوا
عفاالله آنکه سبکبار و بیگناه برست
۱۱رضا به حکم قضا گر دهیم و گر ندهیم
ازین کمند نشاید به شیرمردی رست
۱۲بنفشهوار نشستن چه سود سر در پیش
دریغ بیهده بردن بران دو نرگس مست
۱۳گر آفتاب فرو شد هنوز باکی نیست
تو را که سایهٔ بوبکر سعد زنگی هست
۱۴