چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
۱دگر به روی کسم، دیده بر نمیباشد
خلیل من، همه بتهای آزری بشکست
۲مجال خواب نمیباشدم ز دستِ خیال
درِ سرای نشاید، بر آشنایان بست
۳در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زندهام نخواهم جست
۴غلام دولت آنم که پایبند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست
۵مطیع امر توام، گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام، گر تنم بخواهی خست
۶نماز شام قیامت، به هوش باز آید
کسی که خورده بوَد مِی ز بامداد الست
۷نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز مِی و عارفان ز ساقی مست
۸اگر تو سروِ خرامان ز پای ننشینی
چه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست
۹برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست
۱۰حذر کنید ز باران دیدهٔ سعدی
که قطره، سیل شود چون به یکدگر پیوست
۱۱خوش است نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست
۱۲