میندانم چه کنم چاره من این دستان را
تا به دست آورم آن دلبر پردستان را
۱او به شمشیر جفا خون دلم میریزد
تا به خون دل من رنگ کند دستان را
۲من بیچاره تهیدستم از آن میترسم
که وصالش ندهد دست تهیدستان را
۳دامن وصلش اگر من به کف آرم روزی
ندهم تا به قیامت دگر از دست آن را
۴در صفاتش نرسد گرچه بسی شرح دهد
طوطی طبع من آن بلبل پردستان را
۵هوس اوست دلم را چه توان گفت اگر
دست بر سرو بلندش نرسد پستان را؟
۶نرگس مست وی آزار دلم میطلبد
آنکه در عربده میآورد او مستان را
۷گر ببینم رخ خوبش نکنم میل به باغ
زانکه چون عارض او نیست گلی بستان را
۸هر که دیدست نگارین من اندر همه عمر
به تماشا نرود هیچ نگارستان را
۹نیست بر سعدی از این واقعه و نیست عجب
گر غم فرقت او نیست کند هستان را
۱۰