چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
۱سروبالایِ کمانابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
۲دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
۳کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را
۴همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را
۵لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
۶چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
۷گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم این درمان را
۸پنجه با ساعدِ سیمین نَه به عقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
۹سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
۱۰سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیرست که گویی بود این میدان را
۱۱