سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد
مُفتیِ ملت اصحاب نظر باز آمد
۱فتنهٔ شاهد و سودازدهٔ باد بهار
عاشق نغمهٔ مرغان سحر باز آمد
۲تا نپنداری کآشفتگی از سر بنهاد
تا نگویی که ز مستی به خبر بازآمد
۳دل بیخویشتن و خاطر شورانگیزش
همچنان یاوگی و تن به حَضَر بازآمد
۴سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد
تا چه آموخت کز آن شیفتهتر بازآمد
۵عقل بین کز برِ سیلابِ غمِ عشق گریخت
عالَمی گشت و به گرداب خطر بازآمد
۶تا بدانی که به دل نقطهٔ پابرجا بود
که چو پرگار بگردید و به سر بازآمد
۷وه که چون تشنهٔ دیدار عزیزان میبود
گوییا آب حیاتش به جگر بازآمد
۸خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد
لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد
۹پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد
منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد
۱۰میلش از شام به شیراز به خسرو مانَست
که به اندیشهٔ شیرین ز شکر بازآمد
۱۱جُرمناک است ملامت مَکنیدش که کریم
بر گنهکار نگیرد چو ز در بازآمد
۱۲چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق
تا بدین روز که شبهای قمر بازآمد
۱۳بلعجب بود که روزی به مرادی برسید
فلک خیرهکُش از جور مگر بازآمد
۱۴دخترِ بکرِ ضمیرش به یتیمی پس از این
جور بیگانه نبیند که پدر بازآمد
۱۵نی چه ارزد دو سه خرمهره که در پیلهٔ اوست
خاصه اکنون که به دریای گهر بازآمد
۱۶چون مسلم نشدش مُلک هنر چاره ندید
به گدایی به درِ اهلِ هنر بازآمد
۱۷