دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
۱نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
۲عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند
۳تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی
که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
۴این سراییست که البته خلل خواهد کرد
خنک آن قوم که در بند سرای دگرند
۵دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیان است ولی طایفهای بیبصرند
۶ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
۷گوسفندی برد این گرگ مُعَوَّدْ هر روز
گوسفندان دگر خیره در او مینگرند
۸آن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاک
عاقبت خاک شد و خلق بدو میگذرند
۹کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که ماندهست غنیمت شمرند
۱۰گل بی خار میسر نشود در بستان
گل بی خار جهان مردم نیکوسیرند
۱۱سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
۱۲