لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟
طاقتِ وعظ نباشد سر سودایی را
۱آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را
۲دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟
۳عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست؟
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
۴همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست
نه چو دیگر حَیَوان سبزهٔ صحرایی را
۵من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
۶سرو بگذار که قدی و قیامی دارد
گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
۷گر برانی نرود ور برود باز آید
ناگزیر است مگس، دکهٔ حلوایی را
۸بر حدیثِ من و حسنِ تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
۹سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
۱۰