کمانِ سخت که داد آن لطیفبازو را؟
که تیر غمزه تمامست صید آهو را
۱هزار صید دلت پیش تیر باز آید
بدین صفت که تو داری کمان ابرو را
۲تو خود به جوشن و برگُستوان نه محتاجی
که روز معرکه بر خود زره کنی مو را
۳دیار هند و اقالیم ترک بسپارند
چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را
۴مغان که خدمت بت میکنند در فرخار
ندیدهاند مگر دلبرانِ بترو را
۵حصار قلعهٔ باغی به منجنیق مده
به بام قصر برافکن کمند گیسو را
۶مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر
چنان اسیر گرفتی که باز، تیهو را
۷لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم
سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را
۸بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست
چنان که معجز موسی طلسم جادو را
۹به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد
که بختْ راست فضیلت، نه زور بازو را
۱۰به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی
که احتمال کند خوی زشت نیکو را
۱۱