ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را
یاقوت چه ارزد بده آن قوتِ روان را
۱اول پدر پیر خورد رطل دمادم
تا مدعیان هیچ نگویند جوان را
۲تا مست نباشی نبری بار غم یار
آری شتر مست کشد بار گران را
۳ای روی تو آرام دل خلق جهانی
بی روی تو شاید که نبینند جهان را
۴در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را
۵آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل
شهد لب شیرین تو زنبور میان را
۶زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را
۷یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح
یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را
۸وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده
تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را
۹سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست
کز شادی وصل تو فرامُش کند آن را
۱۰ور نیز جراحت به دوا باز هم آید
از جای جراحت نتوان بُرد نشان را
۱۱