المنةلله که نمردیم و بدیدیم
دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم
۱در رفتن و بازآمدن رایت منصور
بس فاتحه خواندیم و به اخلاص دمیدیم
۲تا بار دگر دمدمهٔ کوس بشارت
وآوای درای شتران باز شنیدیم
۳چون ماه شب چارده از شرق برآمد
رویی که در آن ماه چو نو میطلبیدیم
۴شکر شکر عافیت از کام حلاوت
امروز بگفتیم که حنظل بچشیدیم
۵در سایهٔ ایوان سلامت ننشستیم
تا کوه و بیابان مشقت نبریدیم
۶وقتست به دندان لب مقصود گزیدن
آن شد که به حسرت سرانگشت گزیدیم
۷دست فلک آن روز چنان آتش تفریق
در خرمن ما زد که چو گندم بتپیدیم
۸المنةلله که هوای خوش نوروز
باز آمد و از جور زمستان برهیدیم
۹دشمن که نمیخواست چنین روز بشارت
همچون دهلش پوست به چوگان بدریدیم
۱۰سعدی ادب آنست که در حضرت خورشید
گوییم که ما خود شب تاریک ندیدیم
۱۱