خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم
بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم
۱به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه
خدایگان معظم اتابک اعظم
۲سر ملوک زمان پادشاه روی زمین
خلیفهٔ پدر و عم به اتفاق اعم
۳زمین پارس دگر فر آسمان دارد
به ماه طلعت شاه و ستارگان حشم
۴یکی به حضرت او داغ خادمی بر روی
یکی به خدمت او دست بندگی بر هم
۵به قبلهٔ کرمش روی نیکخواهان راست
به خدمت حرمش پشت پادشاهان خم
۶هنوز کوس بشارت تمام نازده بود
که تهنیت به دیار عرب رسید و عجم
۷ز سر نهادن گردنکشان و سالاران
بر آستان جلالش نماند جای قدم
۸سپاس بار خدایی که شکر نعمت او
هزار سال کم از حق او بود یک دم
۹خوشست بر دل آزادگان جراحت دوست
به حکم آنکه همش دوست مینهد مرهم
۱۰شب فراق به روز وصال حامله بود
الم خوشست به اندیشهٔ شفای الم
۱۱دگر خلاف نباشد میان آتش و آب
دگر نزاع نیفتد میان گرگ و غنم
۱۲ز سایهٔ علم شیر پیکرش نه عجب
که لرزه بر تن شیران فتد چو شیر علم
۱۳اگر دو دیدهٔ دشمن نمیتواند دید
که دوستان همه شادند، گو بمیر از غم
۱۴وجود هر که نخواهد دوام دولت او
اسیر باد به زندان ساکنان عدم
۱۵شها به خون عدو ریختن شتاب مکن
که خود هلاک شوند از حسد به خون شکم
۱۶هر آنکه چون قلمت سر به حکم بر ننهد
دو نیمه باد سرش تا به سینه همچو قلم
۱۷چنان به عهد تو مشتاق بود نوبت ملک
که تشنگان به فرات و پیادگان به حرم
۱۸به حلق خلق فرو ریخت شربتی شیرین
زدند بر دل بدگوی ضربتی محکم
۱۹جهان نماند و آثار معدلت ماند
به خیر کوش و صلاح و سداد و عفو و کرم
۲۰که ملک و دولت اضحاک بیگناه آزار
نماند و تا به قیامت برو بماند رقم
۲۱خطای بنده نگیری که مهتران ملوک
شنیدهاند نصیحت ز کهتران خدم
۲۲خنک تنی که پس از وی حدیث خیر کنند
که جز حدیث نمیماند از بنیآدم
۲۳به دولتت همه افتادگان بلند شدند
چو آفتاب که بر آسمان برد شبنم
۲۴مگر کمینهٔ آحاد بندگان سعدی
که سعیش از همه بیشست و حظش از همه کم
۲۵همیشه خرمیت باد و خیر باد که خلق
نبودهاند به ایام کس چنین خرم
۲۶سری مباد که بر خط بندگی تو نیست
وگر بود به سرنیزه باد چون پرچم
۲۷