توانگری نه به مال است پیش اهل کمال
که مال تا لب گور است و بعد از آن اَعمال
۱من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
۲محل قابل و آنگه نصیحت قائل
چو گوش هوش نباشد چه سود حُسنِ مَقال؟
۳به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخص
که هست صورت دیوار را همین تمثال
۴نصیحت همه عالم چو باد در قفس است
به گوش مردم نادان، چو آب در غربال
۵دل ای حکیم در این مَعبر هَلاک مبند
که اعتماد نکردند بر جهان، عُقّال
۶مکن به چشم ارادت نگاه در دنیا
که پشت مار به نقش است و زهر او قَتّال
۷نه آفتابِ وجودِ ضعیفِ انسان را
که آفتابِ فلک را ضرورت است زوال
۸چنان به لطف همی پرورَد که مروارید
دگر به قهر چنان خرد میکند که سُفال
۹برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادب
به راستی که به بازی برفت چندین سال
۱۰کنون که رغبت خیر است زورِ طاعت نیست
دریغ، زور جوانی که صرف شد به محال
۱۱زمان توبه و عذر است و وقت بیداری
که پنج روز دگر میرود به اِسْتِعجال
۱۲کنون هوای عمل میزند کبوتر نفْس
که دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بال
۱۳چنان شدم که به انگشت مینمایندم
نماز شام که بر بام میروم چو هلال
۱۴وصال حضرت جانآفرین مبارک باد
که دیر و زود فراق اوفتد در این اَوصال
۱۵به زیر بار گنه، گام برنمیگیرم
که زیر بار به آهستگی رود حَمّال
۱۶چنین گذشت که دیگر امید خیر نماند
مگر به عفوِ خداوندِ مُنْعِمُ متعال
۱۷بزرگوار خدایا به حق مردانی
که عارفان جمیلاند و عاشقان جمال
۱۸مبارزان طریقت که نفْس بشکستند
به زور بازوی تقویٰ و لِلْحُروبِ رِجال
۱۹یُقَدِّسونَ لَهُ بِالْخَفِيِّ وَ الْإِعلان
یُسَبِّحونَ لَهُ بِالْغُدُوِّ وَ الآصال
۲۰مراد نفس ندادند از این سرای غرور
که صبر پیش گرفتند تا به وقت مجال
۲۱قفا خورند و ملامت برند و خوش باشند
شب فراق به امید بامداد وصال
۲۲به سِرّ سینهٔ این دوستان عَلَیالتَّفصیل
که دست گیری و رحمت کنی عَلَیالْإِجمال
۲۳رهی نمیبرم و چارهای نمیدانم
به جز محبت مردان مستقیم احوال
۲۴مرا به صحبت نیکان امیدْ بسیار است
که مایهداران رحمت کنند بر بَطّال
۲۵بوَد که صدرنشینانِ بارگاهِ قبول
نظر کنند به بیچارگان صَفِّ نِعال
۲۶توقع است به اِنعام دائمُالْمعروف
ز بهر آنکه نه امروز میکند إِفْضال
۲۷همیشه در کرمش بودهایم و در نِعَمَش
از آستانِ مُربِّی کجا روند اطفال؟
۲۸سؤال نیست مگر بر خزائن کرمش
سؤال نیز چه حاجت؟ که عالِم است به حال
۲۹من آن ظَلومِ جَهولم که اوّلم گفتی
چه خواهی از ضُعفا ای کریم و از جُهّال؟
۳۰مرا تحمل باری چگونه دست دهد؟
که آسمان و زمین برنتافتند و جِبال
۳۱ثنای عزّت حضرت نمیتوانم گفت
که ره نمیبرد آنجا قیاس و وهم و خیال
۳۲خِتام عمر خدایا به فضل و رحمت خویش
به خیر کن؛ که همین است غایةُالآمال
۳۳بر آستان عبادت وقوف کن سعدی
که وهم منقطع است از سُرادِقات جَلال
۳۴