کدام باغ به دیدار دوستان ماند
کسی بهشت نگوید به بوستان ماند
۱درخت قامت سیمینبرت مگر طوبیست
که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند
۲گل دو روی به یک روی با تو دعوی کرد
دگر رخش ز خجالت به زعفران ماند
۳کجاست آنکه به انگشت مینمود هلال
کز ابروان تو انگشت بر دهان ماند
۴هر آنکه روی تو بیند برابر خورشید
میان رویت و خورشید در گمان ماند
۵عجب مدار که تا زندهام محب توام
که تا به زیر زمینم در استخوان ماند
۶شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفد
که قطره قطره خونش به ناردان ماند
۷غریق بحر مودت ملامتش مکنید
که دست و پا بزند هر که در میان ماند
۸به تیر غمزه اگر صید دل کنی چه عجب
که ابروانت به خمیدن کمان ماند
۹جفا مکن که نماند جهان و هرچه دروست
وفا و صحبت یاران مهربان ماند
۱۰اگر روی به هم درکشی چو نافهٔ مشک
طمع مدار که بوی خوشت نهان ماند
۱۱تو مرده زنده کنی گر به عهد بازآیی
که عود یار گرامی به عود جان ماند
۱۲لبی که بوسه گرفتم به وقت خنده ازو
به بر گرفتن مهر گلابدان ماند
۱۳خطی مسلسل شیرین که گر بیارم گفت
به خط صاحب دیوان ایلخان ماند
۱۴امین مشرق و مغرب علاء دولت و دین
که پایگاه رفیعش به اسمان ماند
۱۵خدای خواست که اسلام در حمایت او
ز تیر حادثه در بارهٔ امان ماند
۱۶وگرنه فتنه چنان کرده بود دندان تیز
کزین دیار نه فرخ و نه آشیان ماند
۱۷ضرورتست که نیک کند کسی که شناخت
که نیکی و بدی از خلق داستان ماند
۱۸تو آن جواد زمانی کز ازدحام عوام
درت به مشرب شیرین کاروان ماند
۱۹به روزگار تو هرجا که صاحب صدریست
ز هول قدر تو موقوف آستان ماند
۲۰تو را به حاتم طایی مثل زنند و خطاست
گل شکفته که گوید به ارغوان ماند؟
۲۱من این غلط نپسندم ز رای روشن خویش
که طبع و دست تو گویم به بحر و کان ماند
۲۲جلال و قدر منیعت کجا و وهم کجا
من آن نیم که در این موقفم زبان ماند
۲۳فنون فضل تو را غایتی و حدی نیست
که نفس ناطقه را قدرت بیان ماند
۲۴تو معن زائدهای در کمال فضل و ادب
که تا قیامت ازو در کتب نشان ماند
۲۵جهان نماند و اقبال روزگار تو باد
که نام نیک تو باقیست تا جهان ماند
۲۶علیالخصوص که سعدی مجال قرب تو یافت
حقیقت است که فکرت معالزمان ماند
۲۷تو نیز غایت امکان ازو دریغ مدار
که آن نماند و این ذکر جایدان ماند
۲۸به رغم انف اعادی دراز عمر بمان
که دزد دوست ندارد که پاسبان ماند
۲۹