تفاوتی نکند قدرِ پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
۱به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند، آشنایی را
۲مگر حلال نباشد که بندگانِ ملوک
ز خیلخانه برانند بینوایی را
۳و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود
هزار شکر بگوییم هر جفایی را
۴همه سلامت نفس آرزو کند مردم
خلاف من که به جان میخرم بلایی را
۵حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد در سرایی را
۶خیال در همه عالم برفت و بازآمد
که از حضور تو خوشتر ندید جایی را
۷سری به صحبت بیچارگان فرود آور
همین قَدَر که ببوسند خاک پایی را
۸قبای خوشتر از این در بدن تواند بود
بدن نیفتد از این خوبتر، قبایی را
۹اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حُسن
دگر نبینی در پارس پارسایی را
۱۰منه به جان تو بار فراق بر دل ریش
که پشهای نَبَرد سنگ آسیایی را
۱۱دگر به دست نیاید چو من وفاداری
که ترک میندهم عهدِ بیوفایی را
۱۲دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی
که یحتمل که اجابت بود دعایی را
۱۳