تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
۱نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
۲شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
۳هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
۴بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
۵سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید
بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
۶