دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
۱دو دوست یک نفس از عمر برنیاسودند
که آسمان به سر وقتشان دو اسبه نتاخت
۲چو دل به قهر بباید گسست و مهر برید
خنک تنی که دل اول نبست و مهر نباخت
۳جماعتی که بپرداختند از ما دل
دل از محبت ایشان نمیتوان پرداخت
۴به روی همنفسان برگ عیش ساخته بود
بر آنچه ساخته بودیم روزگار نساخت
۵نگشت سعدی از آن روز گرد صحبت خلق
که بی وفایی دوران آسمان بشناخت
۶گرت چو چنگ به بر در کشد زمانهٔ دون
بس اعتماد مکن کآنگهت زند که نواخت
۷