شب فراق نخواهم دَواج دیبا را
که شبدراز بُوَد خوابگاه تنها را
۱ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را
۲گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
۳چنین جوان که تویی بُرقعی فروآویز
و گر نه دل برود پیر پایبرجا را
۴تو آن درختِ گلی کاعتدال قامت تو
بِبُرد قیمتِ سروِ بلندبالا را
۵دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمیشود ما را
۶دو چشم باز نهاده نشستهام همه شب
چو فَرْقَدَین و نگه میکنم ثریا را
۷شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو کوریِّ چشم اعدا را
۸من از تو پیش که نالم؟ که در شریعت عشق
مُعاف دوست بدارند قتل عمدا را
۹تو همچنان دل شهری به غمزهای ببری
که بندگان بنیسعد خوانِ یغما را
۱۰در این روش که تویی بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی، ولی مکن یارا
۱۱