دل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟
یتیم خسته که از پای برکند خارش؟
۱خدنگ درد فراق اندرون سینهٔ خلق
چنان نشست که در جان نشست سوفارش
۲چو مرغ کشته قلم سر بریده میگردد
چنانکه خون سیه میرود ز منقارش
۳دهان مرده به معنی سخن همی گوید
اگرچه نیست به صورت زبان گفتارش
۴که زینهار به دنیا و مال غره مباش
بخواهدت به ضرورت گذاشت یکبارش
۵چه سود کاسهٔ زرین و شربت مسموم
دریغ گنج بقا گر نبودی این مارش
۶بس اعتماد مکن بر دوام دولت دهر
که آزمودهٔ خلق است خوی غدارش
۷نظر به حال خداوند دین و دولت کن
که فیض رحمت حق بر روان هشیارش
۸سپهر تاج کیانی ز تارکش برداشت
نهاد بر سر تربت کلاه و دستارش
۹گرت به شهد و شکر پرورد زمانهٔ دون
وفای عهد ندارد به دوست مشمارش
۱۰دگر شکوفه نخندد به باغ فیروزی
که خون همی رود از دیدههای اشجارش
۱۱چگونه غم نخورد در فراق او درویش
که غم فزون شد و از سر برفت غمخوارش
۱۲امیدوار وجودی که از جهان برود
میان خلق بماند به نیکی آثارش
۱۳از آب چشم عزیزان که بر بساط بریخت
به روز باران مانست صفهٔ بارش
۱۴نظر به حال چنین روز بود در همه عمر
نماز نیمشبان و دعای اسحارش
۱۵گمان مبر که به تنهاست در حظیرهٔ خاک
قرین گور و قیامت بسست کردارش
۱۶گرش ولایت و فرمان و گنج و مال نماند
بماند رحمت پروردگار غفارش
۱۷قضای حکم ازل بود روز ختم عمل
دگر چه فایده تعداد ذکر و کردارش
۱۸ولیک دوست بگرید به زاری از پی دوست
اگرچه باز نگردد به گریهٔ زارش
۱۹غمی رسید به روی زمانه از تقدیر
که پشت طاقت گردون دو تا کند بارش
۲۰همین جراحت و غم بود کز فراق رسول
به روزگار مهاجر رسید و انصارش
۲۱برفت سایهٔ درویش و سترپوش غریب
بپوش بار خدایا به عفو ستارش
۲۲به خیل خانهٔ کروبیان عالم قدس
به گرد خیمهٔ روحانیون فرود آرش
۲۳عدو که گفت به غوغا که درگذشتن دوست
جهان خراب شود سهو بود پندارش
۲۴هم آن درخت نبود اندرین حدیقهٔ ملک
که بعد از این متفرق شوند اطیارش
۲۵نمرد نام ابوبکر سعد بن زنگی
که ماند سعد ابوبکر نامبردارش
۲۶چراغ را که چراغی ازو فرا گیرند
فرو نشیند و باقی بماند انوارش
۲۷خدایگان زمان و زمین مظفر دین
که قائمست به اعلاء دین و اظهارش
۲۸بزرگوار خدایا به فر و دولت و کام
دوام عمر بده سالهای بسیارش
۲۹به نیک مردان کز چشم بد بپرهیزش
به راستان که ز ناراستان نگه دارش
۳۰که نقطه تا متمکن نباشد اندر اصل
درست باز نیامد حساب پرگارش
۳۱