اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
۱تو را در آینه دیدن جمالِ طَلعتِ خویش
بیان کند که چه بودهست ناشکیبا را
۲بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
۳به جایِ سرو بلند، ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟
۴شمایلی که در اوصافِ حسنِ ترکیبش
مجالِ نطق نمانَد زبان گویا را
۵که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟
خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را
۶به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را
۷کسی ملامتِ وامق کند به نادانی
حبیب من، که ندیدهست روی عَذرا را
۸گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را؟
۹نگفتمت که به یغما رَوَد دلت، سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را؟
۱۰هنوز با همه دردم امیدِ درمان است
که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را
۱۱