قیامتست سفر کردن از دیار حبیب
مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
۱به ناز خفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب؟
۲به قهر میروم و نیست آن مجال که باز
به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب
۳پدر به صبر نمودن مبالغت میکرد
که ای پسر بس از این روزگار بیترتیب
۴جواب دادم از این ماجرا که ای بابا
چو درد من نپذیرد دوا به جهد طبیب
۵مدار توبه توقع ز من که در مسجد
سماع چنگ تأمل کنم نه وعظ خطیب
۶به مکتب ارچه فرستادیام نکو نامد
گرفته ناخن چنگم به زخم چوب ادیب
۷هنوز بوی محبت ز خاکم آید اگر
جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب
۸به اختیار ندارد سر سفر سعدی
ستم غریب نباشد ز روزگار عجیب
۹