ماهرویا! روی خوب از من متاب
بیخطا کشتن چه میبینی صواب؟
۱دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز به خواب
۲از درونِ سوزناک و چَشمِ تر
نیمهای در آتشم، نیمی در آب
۳هر که باز آید ز در، پندارم اوست
تشنه مسکین، آب پندارد سراب
۴ناوکش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خضاب
۵او سخن میگوید و دل میبرد
واو نمک میریزد و مردم کباب
۶حیف باشد بر چُنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چُنان صورت نقاب
۷خوی به دامان از بناگوشش بگیر
تا بگیرد جامهات بوی گلاب
۸فتنه باشد شاهدی شمعی به دست
سرگران از خواب و سرمست از شراب
۹بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب
۱۰سعدیا! گر در برش خواهی چو چنگ
گوشمالت خورد باید چون رَباب
۱۱