در حدود ری یکی دیوانه بود
سال و مه کردی به کوه و دشت گشت
۱در بهار و دی به سالی یک دو بار
آمدی در قلب شهر از طرف دشت
۲گفت ای آنان که تان آماده بود
گاه قرب و بعد این زرینه طشت
۳توزی و کتان به گرما پنج و شش
قندز و قاقم به سرما هفت و هشت
۴گر شما را بانوایی بد چه شد؟
ور مرا بینوایی بد چه گشت؟
۵راحت هستی و رنج نیستی
بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت
۶