بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا در نبندد هوشیار
۱ای که دستت میرسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
۲اینکه در شهنامهها آوردهاند
رستم و رویینهتن اسفندیار
۳تا بدانند این خداوندان ملک
کز بسی خلق است دنیا یادگار
۴این همه رفتند و مای شوخ چشم
هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
۵ای که وقتی نطفه بودی بیخبر
وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
۶مدتی بالا گرفتی تا بلوغ
سرو بالایی شدی سیمین عذار
۷همچنین تا مرد نامآور شدی
فارس میدان و صید و کارزار
۸آنچه دیدی بر قرار خود نماند
واین چه بینی هم نماند بر قرار
۹دیر و زود این شکل و شخص نازنین
خاک خواهد بودن و خاکش غبار
۱۰گل بخواهد چید بیشک باغبان
ور نچیند خود فرو ریزد ز بار
۱۱این همه هیچ است چون میبگذرد
تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
۱۲نام نیکو گر بماند زآدمی
به کاز او ماند سرای زرنگار
۱۳سال دیگر را که میداند حساب؟
یا کجا رفت آن که با ما بود پار؟
۱۴خفتگان بیچاره در خاک لحد
خفته اندر کلهٔ سر سوسمار
۱۵صورت زیبای ظاهر هیچ نیست
ای برادر سیرت زیبا بیار
۱۶هیچ دانی تا خرد به یا روان
من بگویم گر بداری استوار
۱۷آدمی را عقل باید در بدن
ور نه جان در کالبد دارد حمار
۱۸پیش از آن کز دست بیرونت برد
گردش گیتی زمام اختیار
۱۹گنج خواهی، در طلب رنجی ببر
خرمنی میبایدت، تخمی بکار
۲۰چون خداوندت بزرگی داد و حکم
خرده از خردان مسکین در گذار
۲۱چون زبردستیت بخشید آسمان
زیردستان را همیشه نیک دار
۲۲عذرخواهان را خطاکاری ببخش
زینهاری را به جان ده زینهار
۲۳شکر نعمت را نکویی کن که حق
دوست دارد بندگان حقگزار
۲۴لطف او لطفیست بیرون از عدد
فضل او فضلیست بیرون از شمار
۲۵گر به هر مویی زبانی باشدت
شکر یک نعمت نگویی از هزار
۲۶نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکت پایدار
۲۷ملکبانان را نشاید روز و شب
گاهی اندر خمر و گاهی در خمار
۲۸کام درویشان و مسکینان بده
تا همه کارت بر آرد کردگار
۲۹با غریبان لطف بیاندازه کن
تا رود نامت به نیکی در دیار
۳۰زور بازو داری و شمشیر تیز
گر جهان لشکر بگیرد غم مدار
۳۱از درون خستگان اندیشه کن
وز دعای مردم پرهیزگار
۳۲منجنیق آه مظلومان به صبح
سخت گیرد ظالمان را در حصار
۳۳با بدان بد باش و با نیکان نکو
جای گل گل باش و جای خار خار
۳۴دیو با مردم نیامیزد مترس
بل بترس از مردمان دیوسار
۳۵هر که دد یا مردم بد پرورد
دیر زود از جان بر آرندش دمار
۳۶با بدان چندان که نیکویی کنی
قتل مار افسا نباشد جز به مار
۳۷ای که داری چشم عقل و گوش هوش
پند من در گوش کن چون گوشوار
۳۸نشکند عهد من الا سنگدل
نشنود قول من الا بختیار
۳۹سعدیا چندان که میدانی بگوی
حق نباید گفتن الا آشکار
۴۰هر که را خوف و طمع در کار نیست
از ختا باکش نباشد وز تتار
۴۱دولت نوئین اعظم شهریار
باد تا باشد بقای روزگار
۴۲خسرو عادل امیر نامور
انکیانو سرور عالی تبار
۴۳دیگران حلوا به طرغو آورند
من جواهر میکنم بر وی نثار
۴۴پادشاهان را ثنا گویند و مدح
من دعایی میکنم درویشوار
۴۵یارب الهامش به نیکویی بده
وز بقای عمر برخوردار دار
۴۶جاودان از دور گیتی کام دل
در کنارت باد و دشمن بر کنار
۴۷