نظر دریغ مدار از من ای مه منظور
که مه دریغ نمیدارد از خلایق نور
۱به چشم نیک نگه کردهام تو را همه وقت
چرا چو چشم بد افتادهام ز روی تو دور
۲تو را که درد نبودست جان من همه عمر
چو دردمند بنالد نداریش معذور
۳تن درست چه داند به خواب نوشین در
که شب چگونه به پایان همیبرد رنجور؟
۴مرا که سحر سخن در همه جهان رفتست
ز سحر چشم تو بیچاره ماندهام مسحور
۵دو رسته لؤلؤ منظوم در دهان داری
عبارت لب شیرین چو لؤلؤ منثور
۶اگر نه وعدهٔ مؤمن به آخرت بودی
زمین پارس بهشتست گفتمی و تو حور
۷تو بر سمندی و بیچارگان اسیر کمند
کنار خانهٔ زین بهرهمند و ما مهجور
۸تو پارسایی و رندی به هم کنی سعدی
میسرت نشود مست باش یا مستور
۹چنین سوار درین عرصهٔ ممالک پارس
ملک چگونه نباشد مظفر و منصور؟
۱۰اجل و اعظم آفاق شمس دولت و دین
که برد گوی نکو نامی از ملوک و صدور
۱۱