چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
۱بلای غمزه نامهربان خونخوارت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
۲ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
۳نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
۴تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
۵به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرند
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
۶همین حکایت روزی به دوستان برسد
که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت
۷