هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد صورتیست لایعقل
۱اگر همین خور و خوابست حاصل از عمرت
به هیچ کار نیاید حیات بیحاصل
۲از آنکه من به تأمل درو گرفتارم
هزار حیف بر آن کس که بگذرد غافل
۳نظر برفت و دل اندر کمند شوق بماند
خطا کنند سفیهان و عهده بر عاقل
۴ندانم از چه گلست آن نگار یغمایی
که خط کشیده در اوصاف نیکوان چگل
۵بدین کمال ندارند حسن در کشمیر
چنین بلیغ ندانند سحر در بابل
۶به خال مشکین بر خد احمرش گویی
نهادهاند بر آتش به نام من فلفل
۷سر عزیز که سرمایهٔ وجود منست
فدای پایش اگر قاطعست وگر واصل
۸ز هرچه هست گزیرست ناگزیر از دوست
ز دوست مگسل و از هرچه در جهان بگسل
۹دوای درد مرا ای طبیب مینکنی
مگر تو نیز فروماندهای در این مشکل
۱۰هزار کشتی بازارگان درین دریا
فرو رود که نبینند تخته بر ساحل
۱۱جهانیان به مهمات خویشتن مشغول
مرا به روی تو شغلیست از جهان شاغل
۱۲که من به حسن تو ماهی ندیدهام طالع
که من به قد تو سروی ندیدهام مایل
۱۳به دوستی که ندارم ز کید دشمن باک
وگر به تیغ بود در میان ما فاصل
۱۴مرا و خار مغیلان به حال خود بگذار
که دل نمیرود ای ساربان ازین منزل
۱۵شتر به جهد و جفا برنمیتواند خاست
که بار عشق تحمل نمیکند محمل
۱۶به خون سعدی اگر تشنهای حلالت باد
که در شریعت ما حکم نیست بر قاتل
۱۷تو گوش هوش نکردی که دوش میگفتم
ز روزگار مخالف شکایتی با دل
۱۸که آب حیرتم از سرگذشت و پای خلاص
به استعانت دستی توان کشید از گل
۱۹چه گفت گفت ندانستهای که هشیاران
چه گفتهاند که از مقبلان شوی مقبل
۲۰تو آن نهای که به هر در سرت فرو آید
نه جای همت عالیست پایهٔ نازل
۲۱پناه میبرم از جهل عالمی به خدای
که عالمست و به مقدار خویشتن جاهل
۲۲نظر به عالم صورت مکن که طایفهای
به چشم خلق عزیزند و در خدای خجل
۲۳بلی درخت نشانند و دانه افشانند
به شرط آنکه ببینند مزرعی قابل
۲۴به هیچ خلق نباید که قصه پردازی
مگر به صاحب دیوان عالم عادل
۲۵نه زان سبب که مکانی و منصبی دارد
بدین قدر نتوان گفت مرد را فاضل
۲۶ازان سبب که دل و دست وی همی باشد
چو ابر همه عالم به رحمتی شامل
۲۷ز بس که اهل هنر را بزرگ کرد و نواخت
بسی نماند که هر ناقصی شود کامل
۲۸مثال قطرهٔ باران ابر آذاری
که کرد هر صدفی را به لؤلؤی حامل
۲۹سپهر منصب و تمکین علاء دولت و دین
سحاب رأفت و باران رحمت وابل
۳۰که در فضایل او جای حیرتست و وقوف
که مر کدام یکی را بیان کند قائل
۳۱خبر به نقل شنیدیم و مخبرش دیدیم
ورای آنکه ازو نقل میکند ناقل
۳۲کف کریم و عطای عمیم او نه عجب
که ذکر حاتم و امثال وی کند باطل
۳۳به دستگیری افتادگان و محتاجان
چنانکه دوست به دیدار دوست مستعجل
۳۴چو رعب پایهٔ عالیش سایه اندازد
به رفق باز رود پیش دهشت و اجل
۳۵امید هست که در عهد جود و انعامش
چنان شود که منادی کنند بر سائل
۳۶کدام سایه ازین موهبت شود محروم
که همچو بحر محیطست بر جهان سایل
۳۷هزار سعدی اگر دایمش ثنا گوید
هزار چندان مستوجبست و مستأهل
۳۸به دور عدل تو ای نیک نام نیک انجام
خدای راست بر افاق نعمتی طایل
۳۹همین طریق نگه دار و خیر کن کامروز
به بوی رحمت فردا عمل کند عامل
۴۰کسی که تخم نکارد چه دخل بردارد؟
بپاش دانهٔ عاجل که برخوری آجل
۴۱تو نیکبخت شوی در میان وگرنه بسست
خدای عزوجل رزق خلق را کافل
۴۲ثنای طال بقا هیچ فایدت نکند
که در مواجهه گویند راکب و راجل
۴۳بلی ثنای جمیل آن بود که در خلوت
دعای خیر کنندت چنانکه در محفل
۴۴همیشه دولت و بختت رفیق باد و قرین
مراد و مطلب دنیا و آخرت حاصل
۴۵