شبی چنین در هفت آسمان به رحمت باز
ز خویشتن نفسی ای پسر به حق پرداز
۱مگر ز مدت عمر آنچه مانده دریابی
که آنچه رفت به غفلت دگر نیاید باز
۲چنان مکن که به بیچارگی فرومانی
کنون که چاره به دست اندرست چاره بساز
۳ز عمرت آنچه به بازیچه رفت و ضایع شد
گرت دریغ نیامد، بقیت اندر باز
۴چه روزهات به شب رفت در هوا و هوس
شبی به روز کن آخر به ذکر و شکر و نماز
۵مگوی شب به عبادت چگونه روز کنم
محب را ننماید شب وصال دراز
۶کریم عزوجل غیبدان و مطلعست
گرش بلند بخوانی و گر به خفیه و راز
۷برآر دست تضرع ببار اشک ندم
ز بینیاز بخواه آنچه بایدت به نیاز
۸سر امید فرود آر و روی عجز بمال
بر استان خداوندگار بندهنواز
۹به نیکمردان یارب که دست فعل بدان
ببند بر همه عالم خصوص بر شیراز
۱۰