معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
۱غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم
که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت
۲تو بت چرا به معلم روی؟ که بتگر چین
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت
۳هزار بلبلِ دستانسرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتنِ دری آموخت
۴برفت رونق بازار آفتاب و قمر
از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
۵همه قبیلهٔ من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
۶مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
۷مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت
۸بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت
۹دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن
کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
۱۰من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش
ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت
۱۱به خون خلق فروبرده پنجه کاین حَنّاست
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت
۱۲چنین بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت
۱۳