به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که برّ و بحر فراخست و آدمی بسیار
۱همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید
از آنکه چون سگ صیدی نمیرود به شکار
۲نه در جهان گل رویی و سبزهٔ زنخیست
درختها همه سبزند و بوستان گلزار
۳چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار
۴ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین
به دام دل چه فروماندهای چو بوتیمار؟
۵زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن
که ساکنست نه مانند آسمان دوّار
۶گرت هزار بدیعالجمال پیش آید
ببین و بگذر و خاطر به هیچکس مسپار
۷مخالط همهکس باش تا بخندی خوش
نه پایبند یکی کز غمش بگریی زار
۸به خد اطلس اگر وقتی التفات کنی
به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار
۹مثال اسبِ الاغند مردم سفری
نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار
۱۰کسی کند تن آزاده را به بند اسیر؟
کسی کند دل آسوده را به فکر فکار؟
۱۱چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند
چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟
۱۲خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست
چنانکه شرط وصالست و بامداد کنار
۱۳وگر به بند بلای کسی گرفتاری
گناه تُست که بر خود گرفتهای دشوار
۱۴مرا که میوهٔ شیرین به دست میافتد
چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار؟
۱۵چه لازمست یکی شادمان و من غمگین
یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟
۱۶مثال گردن آزادگان و چنبر عشق
همان مثال پیادهست در کمند سوار
۱۷مرا رفیقی باید که بار برگیرد
نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار
۱۸اگر به شرط وفا دوستی به جای آرد
وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار
۱۹کسی که از غم و تیمار من نیندیشد
چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟
۲۰چو دوست جور کند بر من و جفا گوید
میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار؟
۲۱اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام
مباش غره که بازیت میدهد عیار
۲۲گرت سلام کند، دانه مینهد صیاد
ورت نماز برد، کیسه میبرد طرّار
۲۳به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکن
که عن قریب تو بیزر شوی و او بیزار
۲۴به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
۲۵به اوّل همه کاری تأمل اولیتر
بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار
۲۶میان طاعت و اخلاص و بندگی بستن
چه پیش خلق به خدمت، چه پیش بت زنّار
۲۷زِمام عقل به دست هوای نفس مده
که گرد عشق نگردند مردم هشیار
۲۸من آزمودهام این رنج و دیده این زحمت
ز ریسمان متنفر بود گزیدهٔ مار
۲۹طریق معرفت اینست بیخلاف ولیک
به گوش عشق موافق نیاید این گفتار
۳۰چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند
نه دل ز مهر شکیبد، نه دیده از دیدار
۳۱پیاده مرد کمند سوار نیست ولیک
چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار
۳۲شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب
نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
۳۳که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوس
چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار
۳۴بسی نماند که روی از حبیب برپیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
۳۵که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی
هزار نوبت از این رای باطل استغفار
۳۶حقوق صحبتم آویخت دست در دامن
که حسن عهد فراموش کردی ای غدار
۳۷نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان
مکن کز اهل مروت نیاید این کردار
۳۸کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست؟
کدام یار بپیچد سر از ارادت یار؟
۳۹فراق را دلی از سنگ سختتر باید
کدام صبر که بر میکنی دل از دلدار؟
۴۰هر آنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت
روا بود که تحمل کند جفای هزار
۴۱هوای دل نتوان پخت بیتعنت خلق
درخت گل نتوان چید بیتحمل خار
۴۲درم چه باشد و دینار و دین دنیی و نفس
چو دوست دست دهد هرچه هست هیچ انگار
۴۳بدان که دشمنت اندر قفا سخن گوید
دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار
۴۴دهان خصم و زبان حسود نتوان بست
رضای دوست بدست آر و دیگران بگذار
۴۵نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کن
که خود ز دوست مصور نمیشود آزار
۴۶دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت
که قاضی از پس اقرار نشنود انکار
۴۷ز بحر طبع تو امروز در معانی عشق
همه سفینهٔ در میرود به دریا بار
۴۸هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد صورتیست بر دیوار
۴۹مرا فقیه مپندار و نیک مرد مگوی
که عاقلان نکنند اعتماد بر پندار
۵۰که گفت پیرِزن از میوه میکند پرهیز
دروغ گفت که دستش نمیرسد به ثمار
۵۱فراخ حوصلهٔ تنگدست نتواند
که سیم و زر کند اندر هوای دوست نثار
۵۲تو را که مالک دینار نیستی سعدی
طریق نیست مگر زهد مالک دینار
۵۳وزین سخن بگذشتیم و یک غزل ماندست
تو خوش حدیث کنی سعدیا بیا و بیار
۵۴