بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
۱صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
که نه وقت است که در خانه بخفتی بیکار
۲بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
۳آفرینش همه تنبیه خداوند دلست
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
۴این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
۵کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
۶خبرت هست که مرغان سحر میگویند
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار؟
۷هر که امروز نبیند اثر قدرت او
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
۸تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش؟
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
۹که تواند که دهد میوهٔ اَلوان از چوب؟
یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار؟
۱۰وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب
به در آید که درختان همه کردند نثار
۱۱آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
۱۲باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کند
بامدادان چو سر نافهٔ آهوی تَتار
۱۳مژدگانی که گل از غنچه برون میآید
صد هزار اَقْچه بریزند درختان بهار
۱۴باد گیسوی درختان چمن شانه کند
بوی نسرین و قَرَنْفُل بدمد در اَقطار
۱۵ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر
راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار
۱۶باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید
در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟
۱۷خیری و خطمی و نیلوفر و بستانافروز
نقشهایی که درو خیره بماند ابصار
۱۸ارغوان ریخته بر دکّهٔ خَضراءِ چمن
همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار
۱۹این هنوز اول آذار جهانافروزست
باش تا خیمه زند دولت نیسان و اَیار
۲۰شاخها دختر دوشیزهٔ باغاند هنوز
باش تا حامله گردند به اَلوانِ ثِمار
۲۱عقل حیران شود از خوشهٔ زرّین عِنَب
فهم عاجز شود از حُقّهٔ یاقوت انار
۲۲بندهای رطب از نخل فرو آویزند
نخلبندان قضا و قدر شیرین کار
۲۳تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت
زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار
۲۴سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی
هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار
۲۵شکل اَمرود تو گویی که ز شیرینی و لطف
کوزهای چند نبات است معلق بر بار
۲۶هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است
به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار
۲۷حَشْوِ انجیر چو حلواگر استاد که او
حَبِّ خشخاش کند در عسلِ شهد به کار
۲۸آب در پای ترنج و به و بادام روان
همچو در زیر درختان بهشتی أَنهار
۲۹گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین
ای که باور نکنی فِي الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نار
۳۰پاک و بیعیب، خدایی که به تقدیر عزیز
ماه و خورشید مُسَخَّر کند و لیل و نهار
۳۱پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور
نقشبندی نه به شَنْگَرف کند یا زَنگار
۳۲چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ
انگبین از مگسِ نَحْل و دُر از دریا بار
۳۳نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن
و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار
۳۴تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
۳۵آن که باشد که نبندد کمر طاعت او؟
جای آنست که کافر بگشاید زُنّار
۳۶نعمتت بار خدایا ز عدد بیرون است
شکر اِنعام تو هرگز نکند شکرگزار
۳۷این همه پرده که بر کَردهٔ ما میپوشی
گر به تقصیر بگیری نگذاری دَیّار
۳۸ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار
۳۹فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی
به خداوندی خود پرده بپوش ای سَتّار
۴۰سعدیا راست روان گوی سَعادت بردند
راستی کن که به منزل نرود کجرفتار
۴۱حَبَّذا عمر گرانمایه که در لغو برفت
یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
۴۲درد پنهان به تو گویم که خداوند منی
یا نگویم، که تو خود مُطَّلِعی بر اَسرار
۴۳