مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
که روی چون قمر از دوستان بپوشیدی
۱من از جفای زمان، بلبلا نخفتم دوش
تو را چه بود که تا صبح میخروشیدی
۲قضا به ناله مظلوم و لابه محروم
دگر نمیشود ای نفس بس که کوشیدی
۳کنون حلاوت پیوند را بدانی قدر
که شربت غم هجران تلخ نوشیدی
۴به مقتضای زمان اقتصار کن سعدی
که آن چه غایت جهد تو بود کوشیدی
۵