چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی
۱تو از نبات گرو بردهای به شیرینی
به اتفاق ولیکن نبات خودرویی
۲هزار جان به ارادت تو را همیجویند
تو سنگدل به لطافت دلی نمیجویی
۳ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کرد
بیا و گر همه بد کردهای که نیکویی
۴تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشد
بگوی از آن لب شیرین که نیک میگویی
۵گلم نباید و سروم به چشم درناید
مرا وصال تو باید که سرو گلبویی
۶هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشت
خدنگ غمزه خوبان ز دلق نه تویی
۷به دست جهد نشاید گرفت دامن کام
اگر نخواهدت ای نفس خیره میپویی
۸درست شد که به یک دل دو دوست نتوان داشت
به ترک خویش بگوی ای که طالب اویی
۹همین که پای نهادی بر آستانه عشق
به دست باش که دست از جهان فروشویی
۱۰درازنای شب از چشم دردمندان پرس
تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی
۱۱ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگش ار بینبویی
۱۲