دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی
که بامداد پگاهش، تو روی بنمایی
۱جهان شب است و تو خورشیدِ عالمآرایی
صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی
۲به از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند
نیاورد که همین بود حد زیبایی
۳هر آن که با تو وصالش دمی میسر شد
میسرش نشود بعد از آن شکیبایی
۴درون پیرهن از غایتِ لطافتِ جسم
چو آب صافی در آبگینه پیدایی
۵مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیست
کمال حسن ببندد زبانِ گویایی
۶ز گفت و گوی عوام احتراز میکردم
کزین سپس بنشینم به کنج تنهایی
۷وفای صحبت جانان به گوش جانم گفت
«نه عاشقی، که حذر میکنی ز رسوایی»
۸گذشت بر من از آسیبِ عشقت آن چه گذشت
هنوز منتظرم تا چه حکم فرمایی
۹دو روزه باقیِ عمرم فدای جان تو باد
اگر بکاهی و در عمر خود بیفزایی
۱۰گر او نظر نکند سعدیا به چشم نواخت
به دست سعی تو باد است تا نپیمایی
۱۱