طبیبی را حکایت کرد پیری
که میگردد سرم چون آسیایی
۱نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی
نه دستی ماند جهدم را نه پایی
۲نه دیدن میتوانم بیتأمل
نه رفتن میتوانم بیعصایی
۳روان دردمندم را بیندیش
اگر دستت دهد تدبیر و رایی
۴وگر دانی که چشمم را بسازد
بساز از بهر چشمم توتیایی
۵ندیدم در جهان چون خاک شیراز
وزین ناسازتر آب و هوایی
۶گرم پای سفر بودی و رفتار
تحول کردمی زینجا به جایی
۷حکایت برگرفت آن پیر فرتوت
ز جور دور گیتی ماجرایی
۸طبیب محترم درماند عاجز
ز دستش تا به گردن در بلایی
۹بگفتا صبر کن بر درد پیری
که جز مرگش نمیبینم دوایی
۱۰