از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد
وز آن که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد
۱به گَرد پای سمندش نمیرسد مشتاق
که دستبوس کند تا بدان دهن چه رسد
۲همه خطای منست این که میرود بر من
ز دست خویشتنم تا به خویشتن چه رسد
۳بیا که گر به گریبان جان رسد دستم
ز شوق پاره کنم تا به پیرهن چه رسد
۴که دید رنگ بهاری به رنگ رخسارت؟
که آب گل ببرد تا به یاسمن چه رسد
۵رقیب کیست که در ماجرای خلوت ما
فرشته ره نبرد تا به اهرمن چه رسد
۶ز هر نبات که حسنی و منظری دارد
به سروقامت آن نازنین بدن چه رسد
۷چو خسرو از لب شیرین نمیبرد مقصود
قیاس کن که به فرهاد کوهکن چه رسد
۸زکات لعل لبت را بسی طلبکارند
میان این همه خواهندگان به من چه رسد
۹رسید نالهٔ سعدی به هر که در آفاق
و گر عبیر نسوزد به انجمن چه رسد
۱۰