کدام چاره سگالم که با تو درگیرد
کجا روم که دل من دل از تو برگیرد
۱ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست
که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد
۲دل ضعیف مرا نیست زور بازوی آن
که پیش تیر غمت صابری سپر گیرد
۳چو تلخ عیشی من بشنوی به خنده درآی
که گر به خنده درآیی جهان شکر گیرد
۴به خسته برگذری صحتش فرازآید
به مرده درنگری زندگی ز سر گیرد
۵ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست
که در نی آتش سوزنده زودتر گیرد
۶دو چشم مست تو شهری به غمزهای ببرند
کرشمه تو جهانی به یک نظر گیرد
۷گر از جفای تو در کنج خانه بنشینم
خیالت از در و بامم به عنف درگیرد
۸مکن که روز جمالت سر آید ار سعدی
شبی به دست دعا دامن سحر گیرد
۹