کسی به عیب من از خویشتن نپردازد
که هر که مینگرم با تو عشق میبازد
۱فرشتهای تو بدین روشنی نه آدمیی
نه آدمیست که بر تو نظر نیندازد
۲نه آدمی که اگر آهنین بود شخصی
در آفتاب جمالت چو موم بگدازد
۳چنین پسر که تویی راحت روان پدر
سزد که مادر گیتی به روی او نازد
۴کمان چفته ابرو کشیده تا بن گوش
چو لشکری که به دنبال صید میتازد
۵کدام گل که به روی تو ماند اندر باغ
کدام سرو که با قامتت سر افرازد
۶درخت میوه مقصود از آن بلندترست
که دست قدرت کوتاه ما بر او یازد
۷مسلمش نبود عشق یار آتشروی
مگر کسی که چو پروانه سوزد و سازد
۸مده به دست فراقم پس از وصال چو چنگ
که مطربش بزند بعد از آن که بنوازد
۹خلاف عهد تو هرگز نیاید از سعدی
دلی که از تو بپرداخت با که پردازد
۱۰