بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد
دریای آتشینم در دیده موج خون زد
۱خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل
بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد
۲دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت
گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد
۳دیوانگان خود را میبست در سلاسل
هر جا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد
۴یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجد
دست محبت آنجا خرگاه عشق چون زد
۵غلغل فکند روحم در گلشن ملایک
هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
۶سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی
کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد
۷