خوش میروی به تنها، تنها فدای جانت
مدهوش میگذاری یاران مهربانت
۱آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی
وز حُسنِ خود بماند انگشت در دهانت
۲قصد شکار داری یا اتفاق بُستان
عزمی درست باید تا میکشد عنانت
۳ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
۴رَختِ سرای عقلم تاراج شوق کردی
ای دزد، آشکارا میبینم از نهانت
۵هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
۶دانی چرا نخفتم؟ تو پادشاه حُسنی
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
۷ما را نمیبرازد با وصلت آشنایی
مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت
۸من آب زندگانی بعد از تو مینخواهم
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
۹من فتنهٔ زمانم وان دوستان که داری
بیشک نگاه دارند از فتنهٔ زمانت
۱۰سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت
۱۱