دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
۱ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
۲سودای عشق پختن عقلم نمیپسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمیگذارد
۳باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد
۴هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
۵زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمیگوارد
۶پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمیسپارد
۷مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
۸بیحاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
۹دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد
۱۰