که میرود به شفاعت که دوست بازآرد
که عیش خلوت بی او کدورتی دارد
۱که را مجال سخن گفتن است به حضرت او
مگر نسیم صبا کاین پیام بگزارد
۲ستیزه بردن با دوستان همین مثلست
که تشنه چشمه حیوان به گِل بینبارد
۳مرا که گفت دل از یار مهربان بردار
به اعتماد صبوری که شوق نگذارد
۴که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برود
مرا تمام یقین شد که سهو پندارد
۵حرام باد بر آن کس نشست با معشوق
که از سر همه برخاستن نمییارد
۶درست ناید از آن مدعی حقیقت عشق
که در مواجهه تیغش زنند و سر خارد
۷به کام دشمنم ای دوست این چنین مگذار
کس این کند که دل دوستان بیازارد
۸بیا که در قدمت اوفتم و گر بکشی
نمیرد آن که به دست تو روح بسپارد
۹حکایت شب هجران که بازداند گفت
مگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد
۱۰