دریغ روز جوانی و عهد برنایی
نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی
۱سر فروتنی انداخت پیریم در پیش
پس از غرور جوانی و دست بالایی
۲دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد
ستیز دور فلک ساعد توانایی
۳زهی زمانهٔ ناپایدار عهد شکن
چه دوستیست که با دوستان نمیپایی
۴که اعتماد کند بر مواهب نعمت
که همچو طفل ببخشی و باز بربایی
۵بهزارتر گسلی هر چه خوبتر بندی
تباهتر شکنی هر چه خوشتر آرایی
۶به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت
که در شکنجهٔ بیکامیش نفرسایی
۷اگر زیادت قدرست در تغیر نفس
نخواستم که به قدر من اندر افزایی
۸مرا ملامت دیوانگی و سرشغبی
تو را سلامت پیری و پای برجایی
۹شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب
کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی
۱۰چو با قضای اجل بر نمیتوان آمد
تفاوتی نکند گربزی و دانایی
۱۱نه آن جلیس انیس از کنار من رفتست
که بعد ازو متصور شود شکیبایی
۱۲دریغ خلعت دیبای احسنالتقویم
بر آستین تنعم، طراز زیبایی
۱۳غبار خط معنبر نشسته بر گل روی
چنانکه مشک به ماورد بر سمن سایی
۱۴اگر ز باد فنا ای پسر بیندیشی
چو گل به عمر دو روزه غرور ننمایی
۱۵زمان رفته نخواهد به گریه بازآمد
نه آب دیده، که گر خون دل بپالایی
۱۶همیشه باز نباشد در دو لختی چشم
ضرورتست که روزی به گل براندایی
۱۷ندوخت جامهٔ کامی به قد کس گردون
که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی
۱۸چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه
زمانه مجلس عیش بتان یغمایی
۱۹چو تخم خرما فردات پایمال کنند
وگر به سروری امروز نخل خرمایی
۲۰برادران تو بیچاره در ثری رفتند
تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی
۲۱خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده
به پنج روز که در عشرت تمنایی
۲۲دماغ پخته که من شیرمرد برنا ام
برو چو با سگ نفس نبهره برنایی
۲۳اگر بود دل مؤمن چو موم، نرم نهاد
تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی
۲۴هر آن زمان که ز تو مردمی برآساید
درست شد به حقیقت که مردمآسایی
۲۵وگر به جهل برفتی به عذر بازپس آی
که چاره نیست برون از شکسته پیرایی
۲۶سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن
چو روزگار به پیرانه سر به رعنایی
۲۷وگر عنایت و توفیق حق نگیرد دست
به دست سعی تو بادست تا نپیمایی
۲۸ببخش بار خدایا به فضل و رحمت خویش
که دردمند نوازی و جرم بخشایی
۲۹بضاعتی نه سزاوار حضرت آوردیم
مگر به عین عنایت قبول فرمایی
۳۰ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست
کجا رود مگس از کارگاه حلوایی
۳۱