دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
۱این پنج روزه مهلت ایام آدمی
آزار مردمان نکند جز مغفلی
۲باری نظر به خاک عزیزان رفته کن
تا مجمل وجود ببینی مفصلی
۳آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس
هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی
۴درویش و پادشه نشنیدم که کردهاند
بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی
۵زان گنجهای نعمت و خروارهای مال
با خویشتن به گور نبردند خردلی
۶از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت
بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی
۷بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت
گویند ازو هنوز که بودست عادلی
۸ای آنکه خانه در ره سیلاب میکنی
بر خاک رودخانه نباشد معولی
۹دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد
هرگز نبود دور زمان بیتبدلی
۱۰مرگ از تو دور نیست وگر هست فیالمثل
هر روز باز میرویش پیش، منزلی
۱۱بنیاد خاک بر سر آبست ازین سبب
خالی نباشد از خللی یا تزلزلی
۱۲دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ
آسوده عارفان که گرفتند ساحلی
۱۳دانا چه گفت، گفت چو عزلت ضرورتست
من خود به اختیار نشینم به معزلی
۱۴یعنی خلاف رای خداوند حکمت است
امروز خانه کردن و فردا تحولی
۱۵آنگه که سر به بالش گورم نهند باز
از من چه بالشی که بماند چه حنبلی
۱۶بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل
ناچارش آخریست همیدون که اولی
۱۷خواهی که رستگار شوی راستکار باش
تا عیب جوی را نرسد بر تو مدخلی
۱۸تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز
پس واجبست در همه کاری تأملی
۱۹باید که قهر و لطف بود پادشاه را
ورنه میسرش نشود حل مشکلی
۲۰وقتی به لطف گوی که سالار قوم را
با گفت و گوی خلق بباید تحملی
۲۱وقتی به قهر گوی که صد کوزهٔ نبات
گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی
۲۲مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش
باری که بیند و خری اوفتاده در گلی
۲۳رستم به نیزهای نکند هرگز آن مصاف
با دشمنان خویش که زالی به مغزلی
۲۴هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی
خرم کسی شود مگر از موت غافلی
۲۵نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود
ترتیب کردهاند تو را نیز محملی
۲۶گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی
بیجهد از آینه نبرد زنگ صیقلی
۲۷حقگوی را زبان ملامت بود دراز
حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی
۲۸تو راست باش تا دگران راستی کنند
دانی که بیستاره نرفتست جدولی
۲۹خاص از برای وسوسهٔ دیو نفس را
شاید گر این سخن بنویسی به هیکلی
۳۰جز نیکبخت پند خردمند نشنود
اینست تربیت که پریشان مکن دلی
۳۱تا هر چه گفته باشمت از خیر در حضور
بعد از تو شرمسار نباشم به محفلی
۳۲این فکر بکر من که به حسنش نظیر نیست
مردم مخوان اگر دهمش جز به مقبلی
۳۳وان کیست انکیانه که دادار آسمان
دادست مرو را همه حسن و شمایلی
۳۴نویین اعظم آنکه به تدبیر و فهم و رای
امروز در بسیط ندارد مقابلی
۳۵من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خویش
کس پیش آفتاب نکردست مشعلی
۳۶منتپذیر او نه منم در زمین پارس
در حق کیست آنکه ندارد تفضلی
۳۷عمرت دراز باد نگویم هزار سال
زیرا که اهل حق نپسندند باطلی
۳۸نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد
تا بر سرش ز عقل بداری موکلی
۳۹تا بلبلان به ناله درآیند بامداد
هر گه که سر برآورد از بوستان گلی
۴۰همواره بوستان امیدت شکفته باد
سعدی دعای خیر تو گویان چو بلبلی
۴۱