پاکیزه روی را که بود پاکدامنی
تاریکی از وجود بشوید به روشنی
۱گر شهوت از خیال دماغت به در رود
شاهد بود هر آنچه نظر بر وی افکنی
۲ذوق سماع مجلس انست به گوش دل
وقتی رسد که گوش طبیعت بیاکنی
۳بسیار بر نیاید شهوتپرست را
کش دوستی شود متبدل به دشمنی
۴خواهی که پایبسته نگردی به دام دل
با مرغ شوخدیده مکن همنشیمنی
۵شاخی که سر به خانهٔ همسایه میبرد
تلخی برآورد مگرش بیخ برکنی
۶زنهار گفتمت قدم معصیت مرو
ورنه نزیبدت که دم معرفت زنی
۷سعدی! هنر نه پنجهٔ مردم شکستن است
مردی درست باشی اگر نفس بشکنی
۸