از هرچه میرود، سخنِ دوست خوشتر است
پیغام آشنا، نفَسِ روحپرور است
۱هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
۲شاهد که در میان نبُوَد، شمع گو: «بمیر»
چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر است
۳اَبنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغِ زندهدلان، کویِ دلبر است
۴جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق
درماندهام هنوز که نُزلی محقّر است
۵کاش آن بهخشمرفتهٔ ما آشتیکنان
بازآمدی، که دیدهٔ مشتاق بر در است
۶جانا، دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دَم که میزنم ز غمت، دودِ مِجمَر است
۷شبهای بی توام، شبِ گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم، روزِ محشر است
۸گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود
معشوقِ خوبروی چه محتاجِ زیور است؟
۹سعدی! خیالِ بیهُده بستی، امیدِ وصل
هجرت بکُشت و وصل، هنوزت مصوّر است
۱۰زنهار از این امیدِ درازت که در دل است!
هیهات از این خیالِ مُحالت که در سر است!
۱۱